تبليغاتX
عاشق
عاشق

 

می نویسم

به یاد روزهای انتظار                                                                                  

به یاد لحظه های فرا ق                                                                          

به یاد چشم های اشکبار                                                                   

به یاد سینه های داغ دار                                                        

به یاد خلوت های غم بار

به یاد غروب های دلگیر

وطلوح حسرت بار

به یاد او چون پرنده ای                                   

به سوی آسمان پر کشیدو                        

چشم منتظر را تا ابد                       

به انتظار خود گذاشت. 

Image and video hosting by TinyPic

عشق

 esiqeshm.blogfa.com سهیلی-قشم

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد 

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

نمی یاد نمی یاد تا بدونه

خای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه ی بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جایه خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون با بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

         

 .......

 ..................

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت 19:59 توسط افشین عبدی |

به سرزمین رویا قدم می گذارم.آن جا که می توانم با دو بال نقره ای در آسمان

 بی کران چشمان زیبایت اوج بگیرم و لا به لای نگاهت محو شوم.

 تنها اوست که می داند چه احساس لطیف و با شکوهی دارم وقتی به یاد

 می آورم روزی که به خانه ی خزان زده قلبم پا نهادی و با آمدنت تنهایی را از

 غربت وجودم گرفتی

 

bab18646d677.jpg

 


| *| نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 16:10 توسط افشین عبدی |

p.gif picture by soratiدرد تنهاییp.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiدلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......p.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiشدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی........p.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiمیان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی........p.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiتپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی........p.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiدلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی........p.gif picture by sorati

p.gif picture by soratiهماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......

p.gif picture by soratiچه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی......p.gif picture by sorati

1-1.gif picture by sorati 

o0.gif picture by sorati

c-1.jpg picture by sorati wayyyyyyyy.gif picture by sorati 

p-1.jpg picture by sorati

o0.gif picture by soratim.gif picture by soratikjkj.gif picture by sorati m.gif picture by sorati






امروز عطرآگين ترين بيت غزل را



آري...براي بار آخر مي نويسم



از لحظه ي رويايي ديدار اول



امروز اصلا جور ديگر مي نويسم



باور كن احساسي كه با دست تو روئيد



بي هيچ آهنگ و زباني گفتني نيست



من خستگي هاي دلم هم خواب رفته



ديگر بهار از پيش چشمم رفتني نيست



پس خاطرم را با سلامت شادتر كن



من هم برايت دوستي را مي نگارم



من هم به پاس اين همه حس صداقت



سكان قلبم را به دستت مي سپارم



پس تكه هاي باورم را زندگي كن


 


من بي تو گنگ و مبهمم معنا ندارم



اين جمله را بسپار در ذهن سلامت



من جز تو اميدي به فردا ها ندارم








وب عآشقــــــــــــــــــــــــــــــان




آخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمی ره
 
اشکا دونه دونه رو گونه ی من نشسته بود

دلم از جور زمونه خسته بود

وقتی که تو بوسه هاتو می دادی

انگاری اتیش به قلبم می زدی

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود

عشق بی دلیل من دست و پا گیرت شده بود

با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت

شیشه ی عمر منم تموم شدو هیشکی ندید
 
تو می رفتی رو تن برگای خیس

فکر می کردم تو خیالت کسی نیست

عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار

من می خوام ببینمت تورو خدا فقط یه بار

به خدا دلم دیگه جای شکستن نداره
 
پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره

امان از خوش خیالی در به دری اوارگی

دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی...


 


| *| نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 21:5 توسط افشین عبدی |

 

تو کیستی   که من اینگونه بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . 

تو چیستی که من ازموج هر تبسم تو

بسان قایق سرگشته  روی مردابم !

تو در کدام سحر  بر کدام اسب سپید ؟

تو از کدام خدا؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ؟ تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن  همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه !

مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه !....

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که مرا ازدهان شیر بگیر !

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر !

تو را به هر چه تو گویی  به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه   صبر مخواه.

که صبر راه درازی  به مرگ پیوسته است !

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم بگذار... بدانگونه وفادار بمیرم

صدای باران می آید
هوای مرطوب ما را دربر می گیرد
برگ های باغت در فضای سیاه می درخشند
اما ، باران پیدا نیست .
چند نیزه ی نور
شکسته
جایی ، دور ، به زمین می افتند
و صدای غریدن  رعد
از پشت ابرها می آید
تنها
در این باغ ، پیش توام
بسته به تو
با رشته ی باران های ناپیدا
و زلال ، مثل نگاه مرطوبت ، به قلب فضا
زلال ، مثل نفس هایت در میان موهای زولیده ی من
زلال مثل برق چشمانت که در قطره ی اشک می شکنند
رگبار می گیرد
در چشمانم
و مرا محکم می بندد به سینه ی تو
محکم تر
از رشته ی باران های ناپیدا در فضای سیاه ...



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 18:21 توسط افشین عبدی |

 دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از

کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او

نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به

عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از

کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل

قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود

پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی

خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش

امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر

ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه

نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .                                                     

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند

که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر

برای تشکر به پیشش در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از

پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی

خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق

واقعی است



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 18:17 توسط افشین عبدی |

| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 و ساعت 15:46 توسط افشین عبدی |

با خیالت عمری ، روز و شب درگیرم
توی رویام هر شب ، دستتو می گیرم
بی تو خیلی تنهام ، چقدر از من دوری
رفتی و با گریه گفتی که مجبوری

تو دلم آتیشه بگو بر می گردی


با نگات آخه منو عاشقم کردی
زیر بارون بی تو ، براي تو می خونم
تا ابد ، تا زنده ام واسه تو می مونم

اگه عاشق باشی ، دوری هم شیرینه
لحظه هامون رنگ شادی رو می بینه
واسه رویای من ، بهترین تعبیری
اگه با هم بودیم واسه هم می میریم



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 19:50 توسط افشین عبدی |

 ml5q2e.gifml5q2e.gifml5q2e.gifml5q2e.gif

mzsm

 

http://groups.yahoo.com/group/Salijoon-Groupshttp://i33.tinypic.com/x2qe8l.jpg 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 14:5 توسط افشین عبدی |

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو، من می ترسم.

مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم!

مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری!

زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی؟

مرد جوان: منو محکم بگیر!

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری؟

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه!!؟

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود :

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.



| *| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 13:49 توسط افشین عبدی |

وقتی اینقدر درد تو دلت باشه که حس کنی نای داد زدن هم نداری چیکار میکنی؟

وقتی بغض پنجه های تیزش رو دور گردنت حلقه کرده

وقتی اینقدر درد کشیدی که دیگه با درد همسایه و هم خونه شدی

وقتی دیگر نفس نمیتوانی بکشی

مات و مبهوت فقط دیگران را نگاه میکنی وحتی صداهایشان را نمیشنوی و فقط به هم خوردن لبهایشان

 را میبنی و کلمات برایت نامفهموم میشوند

وقتی هرسایه شبحی است که تورا به وحشت بیندازد

به که تکیه میکنی؟

خدایا دست نیازم را به سوی آستان تو بالا می آورم

دیگر نای دعا هم ندارم

خودت ناگفتته هایم را بشنو..

دستانم را تو بگیر.....

 

 



| *| نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 13:43 توسط افشین عبدی |


abdi100

افشین عبدی

abdi100

http://abdi100.blogfa.com

عاشق

عاشق

عاشق

من افشین عبدی هستم و16سال سن دارم و خوشحال می شوم نظر بدهید با آرزوی سلامتی برای شما به وبلاگ عاشق خوش امدید

عاشق

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

afshin...www.abdi100.blogfa.com

دریافت کد سایه دار کردن متن

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس

قالب و كدهاي جاوا > < < آموزش قالب كدجاوا> > < < آموزش قالب كدجاوا> >